داستان کودک | مهم‌ترین درس نان
  • کد مطالب: ۴۰۵۹۶۷
  • /
  • ۲۳ فروردين‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۲:۵۲

داستان کودک | مهم‌ترین درس نان

خیلی از بچه‌ها با خودشان یک ساندویچ کوچولو می‌برند مدرسه تا زنگ تفریح بخورند. امید هم یک ساندویچ نان و پنیر داشت که وقتی زنگ تفریح زده شد، ساندویچ نان و پنیرش را برداشت و دوید به طرف حیاط.

مرجان زارع - خیلی از بچه‌ها با خودشان یک ساندویچ کوچولو می‌برند مدرسه تا زنگ تفریح بخورند. امید هم یک ساندویچ نان و پنیر داشت که وقتی زنگ تفریح زده شد، ساندویچ نان و پنیرش را برداشت و دوید به طرف حیاط.

یک گوشه، کنار دیوار حیاط مدرسه نشست و چند تا گاز به ساندویچش زد، اما انگار خیلی گرسنه نبود. نگاهی به ساندویچ انداخت و آهسته گفت: «اگر بخواهم تمامت کنم حتما تا ظهر طول می‌کشد.»

بعد هم سریع از جایش بلند شد و رفت سمت سطل زباله‌ی کنار دیوار و تالاپی ساندویچ را پرت کرد داخل سطل. تازه می‌خواست بدود و برود بازی کند که صدا جیغی از پشت سرش شنید.

اولش فکر کرد سینا دارد سر‌به‌سرش می‌گذارد، اما وقتی دوروبرش را نگاه کرد، کسی را ندید. صدای جیغ دوباره بلند شد. درست از توی سطل زباله می‌آمد. امید برگشت کنار سطل و داخلش را نگاه کرد. سطل خالی بود.

فقط ساندویچ خودش ته آن بود. امید شانه‌ای بالا انداخت و با خودش گفت: «چه عجیب! ساندویچ نان و پنیر که نمی‌تواند حرف بزند!» بعد برگشت برود که همان صدا داد زد: «آهای کجا؟!»

امید که حسابی گیج شده بود، برگشت و به ساندویچ نگاه کرد. این دفعه احساس کرد ساندویچ دارد در سطل تکان می‌خورد. آهسته آب دهانش را قورت داد و گفت: «خودت بودی ساندویچ؟!»

ساندویچ نان و پنیر از داخل سطل جواب داد: «معلوم است که من بودم. مگر بجز من و تو کسی این‌جا هست؟!» امید که فکر می‌کرد خیالاتی شده، چند بار سرش را تکان داد و چشم‌هایش را باز و بسته کرد.

نه خیال نبود، واقعا ساندویچ نان و پنیر داشت با او حرف می‌زد! امید آهسته جوری که بچه‌های دوروبر صدایش را نشنوند، گفت: «با من چه کار داری؟» ساندویچ بلافاصله جواب داد: «اول من را بردار تا بگویم.»

امید یک قدم جلو‌تر رفت و خم شد و ساندویچ نان و پنیرش را از توی سطل برداشت. بعد هم زل زد به آن. ساندویچ خودش را تکانی داد و گفت: «خیلی زشت است به یکی زل بزنی. گردنم درد گرفت پرتم کردی بچه جان.»

و قبل از اینکه امید بتواند حرفی بزند، ادامه داد: «اصلا می‌دانی برای اینکه من نان شوم و ساندویچ نان و پنیر تو شوم چقدر زحمت کشیده شده؟ از کشاورز و نانوا و... همه زحمت کشیدند تا من سبز شدم و دانه‌ی گندم شدم و آرد و خمیر شدم تا نانوا بتواند با من نان بپزد.

حالا به این راحتی من را دور می‌اندازی؟!» امید با خجالت سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: «ببخشید، دیگر این کار را نمی‌کنم.» بعد فکری کرد و لبخندزنان گفت: «می‌برمت خانه تا کنار باغچه غذای مورچه‌ها و پرنده‌ها شوی.»

ساندویچ که انگار راضی بود، سرفه‌ای کرد و چیزی نگفت. امید باعجله ساندویچ را بین تکه کاغذی که ته جیبش بود، پیچید و برگشت سر کلاس. ظهر وقتی امید به خانه رسید، رفت کنار باغچه و با حوصله نان و پنیر را تکه تکه کرد و یک گوشه‌ی باغچه ریخت.

بعد هم همان‌طور که منتظر رسیدن پرنده‌ها بود، با خودش گفت: «چه‌خوب، حتما نان الان دیگر خوش‌حال است. فردا دیگر همه‌ی ساندویچم را می‌خورم. اصلا ساندویچ کوچولوتری می‌برم مدرسه. نه، شاید هم ساندویچ را با سینا نصف کنم.

آن‌وقت می‌نشینیم کنار دیوار و نان و پنیر را تا لقمه‌ی آخرش می‌خوریم و ماجرای امروز را برای سینا تعریف می‌کنم.» امید این چیزها را با خودش می‌گفت و لبخند می‌زد.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.